asrenovin کاربر نیمه فعال وضعيت: آفلاين 13 خرداد ماه ، 1389 تعداد ارسالها: 76 امتياز: 4540 تشکر کرده: 0 تشکر شده 10 بار در 9 پست
محل سكونت: لامرد
ارسال شده در:
پنجشنبه، 20 خرداد ماه ، 1389 20:46:52
موضوع مطلب: سوتی (خاطره)
اواسط سال 86 بود که به همراه خانواده منزل یکی از آشناییان شام دعوت بودیم. تا دیرموقع آنجا ماندیم و حدود ساعت 2 بامداد با چشمان خواب آلود از صاحبخانه خداحافظی کرده و به خانه باز گشتیم. به علت شب نشینی ، فردا صبحش دیر تر از همیشه از خواب بیدار شدم و با عجله لباس پوشیدم و آماده رفتن به مدرسه شدم. زنگ اول وسطهای درس دادن بودیم که دانش آموزی از ردیف اول آروم به بغل دستیش گفت : کفشاش لنگه به لنگه هست!! بدون اینکه کسی متوجه بشه همون طور که مشغول نوشتن روی تابلو بودم آروم از همون بالا به کفشام نگاه کردم ولی متوجه لنگه به لنگه بودنش نشدم با خودم گفتم حتما اون دانش آموز منظورش شخص دیگری بوده. ساعت دوم با یه کلاس دیگری کلاس داشتم اینبار یکی از دانش آموزام آخر زنگ مستقیما به خودم گفت که کفشام لنگه به لنگه هست وقتی با دقت بیشتری نگاه کردم دیدم واقعا چقدر هم تابلو هست!!! از روبرو خیلی ضایع بود!!!! یکی از کفشا نوکش تیز بود یکی دیگه سربالا بود یه کم که به مخم فشار آوردم فهمیدم دیشب که میخواستیم از مهمونی برگردیم یکی از لنگه های کفش صاحبخونه رو پوشیدم!!!! جالب اینه که ساعت بعدی یه مدرسه دیگه کلاس داشتم و باید سریع خودم و به اونجا میرسوندم و اصلا وقت نبود برم خونه و کفشامو درست کنم !!! دوباره با همین کفشا رفتم سر کلاس!!! قبل از اینکه بچه ها چیزی بگن خودم گفتم که: ساعت قبلی تو مدرسه قبلی والیبال بازی کردیم کفشامون به مشکل برخورد اجبارا این کفشو پوشیدم....
جالب اینه که اون صاحبخونه هم فرداش با کفشای لنگه به لنگه رفته بود سر کار!!!!